امروز باران زد.
رعد حتی.
سیل هم آمد و طوفان نیز هم.
ولی باز، باد، خالی پیچید توی موهایم. بی غباری از کلمه تا با مالش انگشتانم روی شیشه ی حضور بی حضورم، جملات بسازم. من پرم از خیلی چیزها. از سور بز و لولیتا و آن عکسی که از ابژه های قرمز روی میزم گرفته ام. ولی خالی از کلمه، که تجسد خودم بر تجسمی از ذاتم بود. من دلم تنگتر از ماهی سیاه کوچولوست. تنگ از برکه.
برچسب:
نویسنده: هستی کاشفی
...
من،
روح نا آرام تو ام ای باد؛
زمان مرا انکار کرده است...!
برچسب:
نویسنده: هستی کاشفی
گغوناد عجیب نگاهم میکند. نشسته گوشه ی کمد روی اتاق و پاهایش را کرده قفل هم، تابشان میدهد. دو دستش را هم پیچانده به هم و گذاشته لای پایش، با قوز خفیفی، بی هیچ حسی در چشمان تیره اش، تنها دارد نگاهم میکند. نگاهش اما خیلی حرفها دارد.نگاه منتظر بی انتظار! نگاهی که میخواهد بداند چی میکنم، ولی میداند که موومان بعدی هم خالی از ابژه های فوتوریستی خواهد بود.
برچسب:
نویسنده: هستی کاشفی
برچسب:
نویسنده: هستی کاشفی
برچسب:
نویسنده: هستی کاشفی
برچسب:
نویسنده: هستی کاشفی